سرم را شیشه‌ی نرده‌های مترو نگه داشته بود و خودم را هیچ چیز، به تک تک آدم‌ها نگاه میکنم، به دستهایشان، تا حالا دیده‌ای ناخن بخواهد از انگشت فرار کند؟ نه اینکه گوشه‌اش بشکند یا به جایی گیر کند، نه! یعنی از همان ابتدا مثل رد یک قلمو باشد، انگار پوست سیر چسبانده باشند روی ناخن، با یک فوت برود، دست را تنها بگذارد. همین حس را به زندگی دارم، کافیست دهان باز کنی، فوت کنی، بادی از شرق بیاید.. من رفته‌ام از زندگی‌. من میروم.

+  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵  0:29 گیل دُخت |

هر بار که از خونه بیرون میرم ممکنه دیگه برنگردم. ممکنه در لحظه سوار یه ماشین رندوم بشم و باهاش برم. نمی‌دونم به کجا چون جا و مکان خاصی مد نظرم نیست، خودِ رفتن رو دوست دارم. شاید برم وسط بیابون شاید وسط جنگل، شاید بالای کوه شاید اولِ دریا‌. دریا رو دوست دارم چون میشه اولش رو دید. حتی آخرش رو هم، با اینکه واقعا آخرش نیست. تکلیفت با دریا مشخصه و گیجت نمی‌کنه. تویی و دریا‌، تویی و یک چیز زیبا. یک چیز باشکوه و بزرگ و عجیب و بسیار و بسیار و بسیار.

+  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵  13:39 گیل دُخت |

حس ششم زنانه واقعا پرستیدنیه، وقتی همون برخورد اول با یکی یه حس یه جای کار میلنگه، حس خوبی نمیگیرم سراغت میاد، باید خیلی جدیش بگیری چون اگه نگیری چند ماه بعد با چندتا فکت محکم میفهمی دقیقا همون حس اولت درست بود.

+  چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵  16:2 گیل دُخت |

دست به هر کاری زدم که خودم و دیگران رو خوشحال کنم ولی نتونستم. مبارزی بودم که همیشه مجبور بودم با حریفی که هم قد و هم وزن خودم نیست گل‌آویز شم. کسی که سال‌هاست گوشه رینگ افتاده و مشت می‌خوره. کسی که توی زیرزمین گیر افتاده و هیچ‌کس اون بالا صداش رو نمی‌شنوه. کسی که اون‌قدر مسیرهای مختلف و بی‌ سر و ته رو رفت که راه برگشت رو گم کرد. کسی که یه تیکه کاغذ دستشه و گوشه خیابون ایستاده و به هر کی که از جلوش رد میشه میگه ببخشید شما می‌دونین این آدرس کجاست؟ می‌دونین من باید کجا برم؟ من غریبم. گم شدم‌. تنهام. سردمه. حیرونم. سرگردونم. دستم خالیه. زیر پاهام سفت نیست. هر لحظه حس می‌کنم ممکنه زمین دهن باز کنه و در چشم به هم زدنی بلعیده شم‌.

+  سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵  10:59 گیل دُخت |

بی وفایی تو ماشه یِ تعلق مرا می‌چکاند و من معلق در میان واژه ها جا می‌مانم. تا به انتهای لغت نامه ها هم بِدَوَم، تو در میان دفترم جای نخواهی گرفت، آخر از برای من نیستی، برای منی که از آن توست.

+  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵  17:47 گیل دُخت |

من هم می‌تونم «باد بشم برم تو موهات» هم می‌تونم «خار بشم برم تو چشمت» همش بستگی به خودت داره.

+  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵  12:17 گیل دُخت |

بله فروغ عزیزم؛ من هم «در زندگی دنبال فریب تازه‌ای می‌گردم ولی افسوس که دیگر نمی‌توانم خودم را گول بزنم.»

+  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵  7:13 گیل دُخت |

اگه بخوای یه چیزی رو به زور به دست بیاری، اون مال تو نیست. اگه مجبور باشی دنبال یه چیزی بدوی، اون مال تو نیست. اگه باید به یه چیزی اینقدر محکم بچسبی، اون مال تو نیست. اگه باید با خون دل و زحمت زیاد به چیزی آویزون بشی، اون مال تو نیست. چیزایی که واقعاً مال تو و به نفعت هستن، مثل یه نفس راحت می‌مونن. این به این معنی نیست که هیچ مشکلی وجود نداره؟ نه. تو راه موانع و مشکلات هست، اما اگه چیزی یا کسی تو زندگیت داره انرژی‌تو می‌کشه و احساس می‌کنی که باید مقاومت کنی، کنترل کنی، اجبار کنی، یا بهش التماس کنی، اون مال تو نیست. این زنگ بیداریته. پاشو و راهتو عوض کن.


+  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵  0:44 گیل دُخت |

هر روز از میان بقایای متعفن رؤیاهای خویش عبور می‌کنم و با وقاحتی ناگزیر، تظاهر می‌کنم هنوز شراره‌ای نحیف در ژرفای وجودم تقلا می‌کند؛ حال آنکه سال‌هاست آنچه در من نفس می‌کشد، چیزی جز استمرار احتضار نیست، بماند. من در انبوهی از رؤیاهای نافرجام فرو افتادم؛ رؤیاهایی که از ازل، مقصدی در تقدیرشان نوشته نشده بود و تنها ژرفای سقوط را امتداد بخشیدند.

+  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵  17:41 گیل دُخت |

شما هم رقابت فرضی بعضی آدم‌ها رو با خودتون حس میکنید؟ عزیزم من وارد مسابقه‌ای با تو نشدم چه مرگته؟

+  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵  23:49 گیل دُخت |

کاش یه ابر پنبه‌ای توی آسمون بودم؛ اونوقت بزرگ‌ترین تصمیم روزم این بود که کدوم طرف آسمون برم و امروز شکل چی بشم.

+  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵  23:8 گیل دُخت |

برنده اونیه که زود می‌خوابه و فکر و خیال نمی‌کنه .

+  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵  16:20 گیل دُخت |

احتمالا همین چیزی که هستم خوبه. دیگه بهش فکر نمی‌کنم. واقعا دوست داشتم یه کار مهم برای جهان انجام بدم ولی نشد، نتونستم. اولش جهان برای من، تمام وسعت زمین بود، ولی رفته رفته ازش کم شد، جهانم آب رفت. بعدا به خودم گفتم اشکالی نداره، حالا کل مردم دنیا رو هم نجات ندادم، ندادم. شهر رو هم نجات ندادم؛ ندادم. یکی دو نفر رو که می‌تونم؟ نه؟ نه. اونم نتونستم. الان دارم تلاش می‌کنم لااقل خودم رو نجات بدم. بله. من دارم خودم رو نجات میدم. این بود کار مهم من در زندگی.

+  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵  9:12 گیل دُخت |

تقریبا هیچ‌کس نمی‌دونه واسه چی به دنیا اومده و داره چیکار می‌کنه. هر کی یه بیل گرفته دستش و داره جایی که فکر می‌کنه جای درستیه رو می‌کَنه به این امید که به آب برسه. غافل از اینکه معلوم نیست اصلا اون زیر آبی وجود داشته باشه. فقط خستگی زنده بودن، بیل زدن و به دنبال خوشبختی گشتن توی تن همه باقی مونده. من یکی که دیگه حتی بیل هم نمی‌زنم. همین‌جایی که هستم نشستم و دارم خاک‌بازی می‌کنم تا وقت بگذره. روی زمین طرح چیزهایی که دوست داشتم جای اونا باشم رو می‌کشم. کاش دریا بودم. دریا هم نه رودخونه بودم ای کاش. اونم نه یه باریکه آب لااقل. یه چیزی که این لحظه‌ش با لحظه بعدش فرق داشته باشه.

+  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵  13:37 گیل دُخت |

به صورت کلی و تقریبا دیگه هیچ آدمی رو نمی‌فهمم. علاوه بر نفهمیدن خودم، مصیبت نفهمیدن و سر در نیاوردن از حرف‌ها و رفتارهای بقیه آدم‌ها هم به رنج‌هام اضافه شده‌. شبیه قطره بارانی که آهن را نمی‌فهمد _علی‌رغم میل باطنی‌م_ واقعا و حقیقتا و عملا آدم را نمی‌فهمم.

+  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵  12:36 گیل دُخت |

کلا باید چیکار کنیم با زندگی؟ چیکار کنیم با زنده بودن؟ چقدر باید باهاش ور بریم؟ تا کی باید خمیر زندگی رو ورز بدیم تا پف کنه؟ چیکار کنیم وقتی نمی‌دونیم باید چیکار کنیم؟ هر روز باید چک کنیم ببینیم چی می‌تونه دیگه ما رو به سر ذوق بیاره؟ زندگی همینه؟ تلاش برای اینکه به خودمون اثبات کنیم هنوز زنده‌ایم؟ هنوز چیزی حس می‌کنیم؟ همین؟

+  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵  12:14 گیل دُخت |

یه کلیپ جالب دیدم که میگفت اگر تو خودت رو ۱۰ یا ۲۰ درصد دوست داشته باشی، اگر یکی وارد زندگیت بشه که ۲۵ درصد دوستت داشته باشه، چون فقط ده یا پنج درصد بیشتر از دوست داشتن خودت نسبت به خودته، فکر میکنی که پس عشق همینه! ولی اگر خودت و ۴۰ درصد دوست داشته باشی انتظار داری طرفت دیگه ۶۰ درصد و دوستت داشته باشه، ولی اگر خودت و از ۱۰۰، ۱۰۰ درصد دوست داشته باشی، دیگه کسایی که کمتر از ۱۰۰ دوستت دارن و حسشون و عشق نمیبینی! دوست داشتن کسی رو به رسمیت میشناسی که دقیقا مثل عشقی که تو به خودت داری رو اونم بهت داشته باشه!
پس خودت و دوست داشته باش! تا وقتی خودت رو نصفه نیمه دوست داشته باشی دیگرانم نصفه نیمه بهت عشق میورزن!

+  جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵  13:40 گیل دُخت |