سرم را شیشه‌ی نرده‌های مترو نگه داشته بود و خودم را هیچ چیز، به تک تک آدم‌ها نگاه میکنم، به دستهایشان، تا حالا دیده‌ای ناخن بخواهد از انگشت فرار کند؟ نه اینکه گوشه‌اش بشکند یا به جایی گیر کند، نه! یعنی از همان ابتدا مثل رد یک قلمو باشد، انگار پوست سیر چسبانده باشند روی ناخن، با یک فوت برود، دست را تنها بگذارد. همین حس را به زندگی دارم، کافیست دهان باز کنی، فوت کنی، بادی از شرق بیاید.. من رفته‌ام از زندگی‌. من میروم.

+  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵  0:29 گیل دُخت |