دست به هر کاری زدم که خودم و دیگران رو خوشحال کنم ولی نتونستم. مبارزی بودم که همیشه مجبور بودم با حریفی که هم قد و هم وزن خودم نیست گل‌آویز شم. کسی که سال‌هاست گوشه رینگ افتاده و مشت می‌خوره. کسی که توی زیرزمین گیر افتاده و هیچ‌کس اون بالا صداش رو نمی‌شنوه. کسی که اون‌قدر مسیرهای مختلف و بی‌ سر و ته رو رفت که راه برگشت رو گم کرد. کسی که یه تیکه کاغذ دستشه و گوشه خیابون ایستاده و به هر کی که از جلوش رد میشه میگه ببخشید شما می‌دونین این آدرس کجاست؟ می‌دونین من باید کجا برم؟ من غریبم. گم شدم‌. تنهام. سردمه. حیرونم. سرگردونم. دستم خالیه. زیر پاهام سفت نیست. هر لحظه حس می‌کنم ممکنه زمین دهن باز کنه و در چشم به هم زدنی بلعیده شم‌.

+  سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵  10:59 گیل دُخت |