گریه میکنم و میترسم بعد از تو زیاد زنده بمانم. عزیزدلم
+ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ 14:13 گیل دُخت |
گفت خدا مهربونه از خدا بخواه. گفتم خدایا چشماش، چشماش ..
+ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 22:59 گیل دُخت |
تو ناچار نیستی. اگر حس میکنی علاقهای نداری برایم نامه
ننویس! هیچ رفاقتی بدون آزادی مطلق واقعی نیست.
+ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 17:2 گیل دُخت |
حس میکردم خیالش هم از من فرار میکند.
همه چیز از من میگریخت. حتی وسایل خانه از پنجرهها بیرون
میدویدند. دیوارها دور میشدند، و من و خیال او تنها مانده
بودیم. انگار هم توی دستهاش بودم هم نبودم
+ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 20:42 گیل دُخت |
میدونی! سکوتِ خدا، جشنِ حنابندونِ شیطون نیست عزیزم!
اگرم باشه من و تو دعوت نشدیم!
این رو که گفت جوری نگاه کرد که خیال کردم منتظر جوابه. چندثانیه
نگاش کردم و گفتم: باشه عزیزم! شبت بخیر!
بعد پشتم رو کردم بهش و سعی کردم گوسفندا رو جوری بشمرم که
قبل از اینکه خوابم ببره، تموم نشن!
+ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 20:39 گیل دُخت |