یه شماره هایی تو موبایلت داری که میدونی هیچ وقت دیگه
قرار نیست بهشون زنگ بزنی
ولی دل پاک کردنشون رو هم نداری 🥺
+ شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ 16:26 گیل دُخت |
دلم دیگر به زندهگی گرم نیست
مادر میگوید:
باید کمی به خودت برسی!
اما چگونه،
وقتی از هر طرف میروم، به تو میرسم؟!
+ شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ 7:36 گیل دُخت |
واقعا نمیتونم هیچ توصیفی از وضعیت اقتصادی پیش روی
ایران داشته باشم، امیدوارم تمامی گراف ها، دادهها، اعداد و
ارقام دروغ و اشتباه باشن.
+ جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱ 22:3 گیل دُخت |
میخواهم هر آنچه از کودکی به خوردم دادند روی آنها بالا
بیاورم ..
+ جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱ 18:43 گیل دُخت |
تو سریال Not me یجاییش هست که پسره میگه "آزادی،
اکسیژنِ روحه"
ما خیلی وقت بود که روحمون بدون اکسیژن مونده بود.
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 18:54 گیل دُخت |
بعضی آدما تو رو خوب بلدن
مثلا میدونن کدوم آجرِ نصفهی دلت رو بکشن بیرون که دیوارِ
دلت یکسره بریزه ..
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 11:18 گیل دُخت |
به من نگید ایشالا عروسیت! بگید ایشالا مهاجرتت ..
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 10:34 گیل دُخت |
صبور
مثل درختي كه در آتش مي سوزد
و توان گريختن ندارد.
حيرت زده چون گوزني
كه شاخ هاي بلند در شاخه گرفتارش کرده اند.
همه اين روزها چنینیم ..
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 9:34 گیل دُخت |
بعضی آدما مثل توت فرنگی گلخونه ای هستن بدون بو و مزه
فقط رنگ و لعاب دارن یه نوع توت فرنگی قلابی
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 19:2 گیل دُخت |
بهترین فیلمی که دیدم کمتر از ۳۰ ثانیه بود.
هیچکاک اومد جایزهش رو گرفت، یه کلمه تشکر کرد و داشت
میرفت که یه خبرنگار برگشت گفت آقای هیچکاک انگیزهی
اصلیتون برای فیلم ساختن چیه؟
هیچکاک که داشت میرفت، یه نیمچرخش آروم زد، دهنش رو
به میکروفن نزدیک کرد و گفت: پول؛ و رفت.
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 6:8 گیل دُخت |
دیدی این ادمای پیر و مسن تو خیابون چجوری با حسرت به
جوونا نگاه میکنن؟
من همش میترسم از اون روزی که قراره من جاشون باشم.
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 6:6 گیل دُخت |
کاش میشد وقتی دلمون گرفته کسی که
دوسش داریم رو
دانلود کنیم بیاد بغلمون کنه
+ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ 23:13 گیل دُخت |
دلم میخواد تموم روز هندزفریمو بزارم تو گوشم و کلاه
هودیم رو بکشم رو سرم و تو خیابون قدم بزنم و گُم شم تو
دنیای خودم ..
+ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ 23:12 گیل دُخت |
غروب که میشود
مگر میشود
بیخیال سکوت این در و پنجرهها شد
چیزهایی که نداری را به رخت می کشند
لعنتی ها ...
+ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ 12:8 گیل دُخت |
من از هفت سنگ می ترسم!
میترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم
که دیواری بین ما را بگیرد!
بیا!
بیا لی لی بازی کنیم
که در هر رفتنی دوباره برگردیم!
+ یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ 15:7 گیل دُخت |
یه دلشورهای هم هست بخاطر دلشوره نداشتنه.
اینطوری که نشستی داری چایی میخوری به خودت میگی
عجیبه که دلم شور نمیزنه، نکنه چیزی یادم رفته؟
و دلت شور میافته ..
+ سه شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۱ 7:17 گیل دُخت |
داشتن ارتباط خونی، حتی از نزدیکترین نوع، دلیل خوبی
برای حفظ ارتباط اجتماعی با گوسفندایی که هنوز نفهمیدن و
قرار هم نیست بفهمن، نیست.
سیکشان را بزنیم.
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 15:25 گیل دُخت |
یه مشت آدم تیکآبی هم این وسط هستند که هر چرندی که
براشون دایرکت میشه رو منتشر میکنن.
ادعای وثوقشون کشته ما رو و اینها اغلب فرق تحلیل و آرزو
رو هم درک نمیکنن 😏
دلقکها 😏
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 15:23 گیل دُخت |
یه دیالوگ تو فیلم داگویل بود میگفت:
هر آدمی بخاطر ظلمی که بهت کرده مستحق مجازاته! اگه
راحت ببخشیش؛ اونو از حقش محروم کردی
چقدر راست میگه،
چقدر آدمایی رو بخشیدیم که اصلا پشیمون نبودن ولی خب
بخاطر دل خودمون بخشیدیمشون
ولی هر بار که گذشتیم انگار فقط تبدیل شد به وظیفه مون=)
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 13:33 گیل دُخت |
ولی من جدی نمیخوام عاشق باشم،
یکیو میخوام که باهم ورزش کنیم، باهم خرابکاری کنیم و
درستش کنیم،
دیوونه بازی در بیاریم، بزنیم تو سر کلهی هم،
موزیکای مورد علاقمون مثل هم باشه، یهویی بزنیم به جاده
سر از شمال در بیاریم،
درس بخونیم،کار کنیم، پولامونو جمع کنیم و درآخر با هم
مهاجرت کنیم:(
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 13:5 گیل دُخت |
برای جا دادن این همه اندوه، نیازمند قلب های بزرگ تری
بودیم
+ یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ 15:13 گیل دُخت |
يكی از باگهای دلنازک بودن اینه که مثل آدم نمیتونی قهر
باشی که طرف تنبیه بشه..
تا اسمتو صدا کنه چنان دلت ضعف میره که بهتر از همیشه
جوابشو میدی ..
+ شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ 11:45 گیل دُخت |
خدا را چه دیدی
شاید پاییز امسال همان پاییزی شد که میتوان معشوقه را
بدون هیچ ترسی وسط میدان آزادی شهر بوسید.
+ جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱ 9:11 گیل دُخت |
چه جبری شد این زندگی؛
این همه آرزو مُرد، این همه رویا از ما دزدیده شد،
این همه جوون... همه ش یعنی کشک؟ تا به خودمون اومدیم
یا آرزوهامون مرده بودن یا وقتی بهش رسیدیم که دیگه
انگیزهای نبود و فرقی با مرگ آرزو نداشت.
+ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ 20:27 گیل دُخت |
هیچکسی توی تاریخ
مثل ما
واسه یه ذره زندگی، انقدر نمُرده...
+ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ 20:24 گیل دُخت |
کاش میشد بچه بمونم.
بچه بودن قشنگه.
گاگول بودن قشنگه، نفهمیدن قشنگه.
کاش میشد ندونم، هیچی ندونم…
کاش میشد همه دغدغه م اسباب بازی پشت ویترین بود.
ولی نه…
من بزرگ شدمو فهمیدم بزرگ شدن قشنگ نیست.
بزرگ شدن ، فهمیدن …
جهنمه، جهنم.
+ جمعه یکم مهر ۱۴۰۱ 11:36 گیل دُخت |