هر بار که از خونه بیرون میرم ممکنه دیگه برنگردم. ممکنه در لحظه سوار یه ماشین رندوم بشم و باهاش برم. نمی‌دونم به کجا چون جا و مکان خاصی مد نظرم نیست، خودِ رفتن رو دوست دارم. شاید برم وسط بیابون شاید وسط جنگل، شاید بالای کوه شاید اولِ دریا‌. دریا رو دوست دارم چون میشه اولش رو دید. حتی آخرش رو هم، با اینکه واقعا آخرش نیست. تکلیفت با دریا مشخصه و گیجت نمی‌کنه. تویی و دریا‌، تویی و یک چیز زیبا. یک چیز باشکوه و بزرگ و عجیب و بسیار و بسیار و بسیار.

+  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵  13:39 گیل دُخت |