تقریبا هیچکس نمیدونه واسه چی به دنیا اومده و داره چیکار میکنه. هر کی یه بیل گرفته دستش و داره جایی که فکر میکنه جای درستیه رو میکَنه به این امید که به آب برسه. غافل از اینکه معلوم نیست اصلا اون زیر آبی وجود داشته باشه. فقط خستگی زنده بودن، بیل زدن و به دنبال خوشبختی گشتن توی تن همه باقی مونده. من یکی که دیگه حتی بیل هم نمیزنم. همینجایی که هستم نشستم و دارم خاکبازی میکنم تا وقت بگذره. روی زمین طرح چیزهایی که دوست داشتم جای اونا باشم رو میکشم. کاش دریا بودم. دریا هم نه رودخونه بودم ای کاش. اونم نه یه باریکه آب لااقل. یه چیزی که این لحظهش با لحظه بعدش فرق داشته باشه.
+ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ 13:37 گیل دُخت |