کاش یه ابر پنبهای توی آسمون بودم؛ اونوقت بزرگترین تصمیم روزم این بود که کدوم طرف آسمون برم و امروز شکل چی بشم.
+ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ 23:8 گیل دُخت |
برنده اونیه که زود میخوابه و فکر و خیال نمیکنه .
+ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ 16:20 گیل دُخت |
احتمالا همین چیزی که هستم خوبه. دیگه بهش فکر نمیکنم. واقعا دوست داشتم یه کار مهم برای جهان انجام بدم ولی نشد، نتونستم. اولش جهان برای من، تمام وسعت زمین بود، ولی رفته رفته ازش کم شد، جهانم آب رفت. بعدا به خودم گفتم اشکالی نداره، حالا کل مردم دنیا رو هم نجات ندادم، ندادم. شهر رو هم نجات ندادم؛ ندادم. یکی دو نفر رو که میتونم؟ نه؟ نه. اونم نتونستم. الان دارم تلاش میکنم لااقل خودم رو نجات بدم. بله. من دارم خودم رو نجات میدم. این بود کار مهم من در زندگی.
+ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ 9:12 گیل دُخت |
تقریبا هیچکس نمیدونه واسه چی به دنیا اومده و داره چیکار میکنه. هر کی یه بیل گرفته دستش و داره جایی که فکر میکنه جای درستیه رو میکَنه به این امید که به آب برسه. غافل از اینکه معلوم نیست اصلا اون زیر آبی وجود داشته باشه. فقط خستگی زنده بودن، بیل زدن و به دنبال خوشبختی گشتن توی تن همه باقی مونده. من یکی که دیگه حتی بیل هم نمیزنم. همینجایی که هستم نشستم و دارم خاکبازی میکنم تا وقت بگذره. روی زمین طرح چیزهایی که دوست داشتم جای اونا باشم رو میکشم. کاش دریا بودم. دریا هم نه رودخونه بودم ای کاش. اونم نه یه باریکه آب لااقل. یه چیزی که این لحظهش با لحظه بعدش فرق داشته باشه.
+ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ 13:37 گیل دُخت |
به صورت کلی و تقریبا دیگه هیچ آدمی رو نمیفهمم. علاوه بر نفهمیدن خودم، مصیبت نفهمیدن و سر در نیاوردن از حرفها و رفتارهای بقیه آدمها هم به رنجهام اضافه شده. شبیه قطره بارانی که آهن را نمیفهمد _علیرغم میل باطنیم_ واقعا و حقیقتا و عملا آدم را نمیفهمم.
+ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 12:36 گیل دُخت |
کلا باید چیکار کنیم با زندگی؟ چیکار کنیم با زنده بودن؟ چقدر باید باهاش ور بریم؟ تا کی باید خمیر زندگی رو ورز بدیم تا پف کنه؟ چیکار کنیم وقتی نمیدونیم باید چیکار کنیم؟ هر روز باید چک کنیم ببینیم چی میتونه دیگه ما رو به سر ذوق بیاره؟ زندگی همینه؟ تلاش برای اینکه به خودمون اثبات کنیم هنوز زندهایم؟ هنوز چیزی حس میکنیم؟ همین؟
+ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ 12:14 گیل دُخت |
یه کلیپ جالب دیدم که میگفت اگر تو خودت رو ۱۰ یا ۲۰ درصد دوست داشته باشی، اگر یکی وارد زندگیت بشه که ۲۵ درصد دوستت داشته باشه، چون فقط ده یا پنج درصد بیشتر از دوست داشتن خودت نسبت به خودته، فکر میکنی که پس عشق همینه! ولی اگر خودت و ۴۰ درصد دوست داشته باشی انتظار داری طرفت دیگه ۶۰ درصد و دوستت داشته باشه، ولی اگر خودت و از ۱۰۰، ۱۰۰ درصد دوست داشته باشی، دیگه کسایی که کمتر از ۱۰۰ دوستت دارن و حسشون و عشق نمیبینی! دوست داشتن کسی رو به رسمیت میشناسی که دقیقا مثل عشقی که تو به خودت داری رو اونم بهت داشته باشه!
پس خودت و دوست داشته باش! تا وقتی خودت رو نصفه نیمه دوست داشته باشی دیگرانم نصفه نیمه بهت عشق میورزن!
+ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 13:40 گیل دُخت |
کاش یک روز بدبختی و نکبت دیرتر از ما بیدار بشه.
+ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ 15:37 گیل دُخت |
تو این هوا فقط تو میچسبی
+ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ 15:35 گیل دُخت |
من افریده شدم تا ازمایشات روانی کائنات و طبیعت روم انجام بشه
+ چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 18:49 گیل دُخت |