‏می‌دونی! سکوتِ خدا، جشنِ حنابندونِ شیطون نیست عزیزم!

اگرم باشه من و تو دعوت نشدیم!

این رو که گفت جوری نگاه کرد که خیال کردم منتظر جوابه. چندثانیه

نگاش کردم و گفتم: باشه عزیزم! شبت بخیر!

بعد پشتم رو کردم بهش و سعی کردم گوسفندا رو جوری بشمرم که

قبل از اینکه خوابم ببره، تموم نشن!

+  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲  20:39 گیل دُخت |