زندگی شمس رو میخونم یاد انسان قهرمان از نظر کیرکگور میافتم.
مثل «آدمی که بتواند در این جهان واقعا تنها بماند
آن آدم قهرمان است»
و غربت شمس که مولانا راجع بهش میگه «خود غریبی در جهان
چون شمس نیست»
هرجای دیگه هر توصیفی که میکنه انگار یه اشاره به شمس تبریزی
میکنه.«من دریا میبینم مرکب من شده است.
اگر تو از منی یا من از توام درآ در این دریا؛
و اگر نه برو برِ مرغان خانگی.»
این راجع به شروع تجربه شخصی خودشه که با پدرشه و
نمیخواد تو دایره خانواده و شیوخ اطراف خودش بمونه و تجربه
شخصی خودش رو شروع میکنه نه چیزی که تو خانقاهها بهش
میگن. یه جا میگه «مرا رساله محمد رسولالله سود ندارد.
مرا رسالهٔ خود باید. اگر هزار رساله بخوانم که تاریکتر شوم»
تاکیدش به تجربه شخصی در این حده که میگه تجربه شخصی من
برای من مفیدتر از قرآنیه که خدا به محمد گفته.
شبیه اون چیزیه که کیرکگور راجع به امر عینی و یا ایمان میگه.
+ چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ 12:29 گیل دُخت |